شهر رمان

خرید بک لینک
قسمت اول کیمیا از طبقه پایین داد میزد:کسری داداش بلند شو چشام رو باز کردم گلوم میسوخت نفس کشیدن برام سخت بود با هر بدبختی بود خودم رو به اسپری ام که روی میز بود رسوندم و یکم زدم هرشب روی عسلی کنار تختم میزاشتمش ولی دیشب یادم رفت بزارید خودم رو معرفی کنم : کسری بیست ویک ساله دانشجو ترم سه داروسازی به خاطر بیماریم دو سال دیرتر کنکور دادم کیمیا خواهر بزرگترم که اختلاف سنیمون پنج ساله کامیار و کاملیا خواهر و برادرم که سه سال ازم بزرگترن و دوقلوان کیمیا کامپیوتر خونده ولی کامیار و کاملیا عمران میخونن کیمیا:کسسسسسسرییییییییییی بلند شدم و از پله ها رفتم شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

قسمت دوم بلندم کردند و روی نیمکت نشوندنم یکی از دخترا که غیبش زده بود برام یه رانی خریده بود از رانی هلو متنفر بودم ولی به خاطر سرگیجم مجبور شدم بخورمش یکم که حالم سر جاش اومد از جام بلند شدم میدونستم دیگه نمیتونم سر کلاس مظفری غیبت کنم و برم سرمو بخیه کنم چون دو جلسه غیبت کرده بودم و هردفعه هم دیر رسیدم تو فکر بودم که یکی از دخترا گفت واای بچه ها یه ربع از کلاس مظفری رفته هنوز سرم خون میومد ولی همینجوری رفتم سرکلاس خب خودش گفته بود حتی اگه رو به موت هم بودید نباید غیبتتون لیشتر از دو جلسه باشه با اونا سمت کلاس حرکت کردیم حامد اومد بغل دستم و گفت :واقعا شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

قسمت سوم کاملیا و کامیار با تعجب نگام میکردن کیمیا که میدونست حوصله سوال و جواب ندارم گفت:زیر پاشو ندیده خورده زمین حالا شامتون رو بخورید کامیار:بهش گفتم حواسش به خودش باشه پسر حرف گوش کنی نیست همه اینارو با یه لحن با مزه ای میگفت داشتیم میخندیدیم که کاملیا گفت :بعله حرف گوش کن نیست وگرنه انتقالیش رو میگرفت کیمیا که معلوم بود از این بحثی که کاملیا انداخته خوشحال بود شروع کرد به حرف زدن کیمیا : کسری باور کن اونجا دانشگاه خوب داره هواش خوبه تو هم که عاشق دریایی من:ای بابا نشد من یه بار کنار شما بشینم بحث شمال و هجرت رو پیش نکشید کامیار :خب حالا چرا عصب شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

قسمت چهارم با احساس یه چیزی تو موهام چشام رو باز کردم کامیار بود -سلام صبح بخیر ساعت چنده -هفت بلند شو پسر -چشم بیرون رفت و در رو بست از اتاقم خارج شدم و سمت حمام رفتم -کیمیا کیمیا از پایین داد زد جانم -بی زحمت حوله و لباسای منو اماده کن -باشه کسری -بله -نری زیر اب سرد بازگلوت درد میگیره با این که عاشق دوش اب سرد بودم اما یه چشم گفتم و رفتم اب سرد رو باز کردم توی وان نصف که شد اب گرم روهم همراه اب سرد باز کردم رفتم تو وان خوابیدم اخیش سردیش عالی بود خستگی این چند روز رو از تنم گرفت سرمم باز کردم و زیر اب شستمش و از حمام خارج شدم حوله هام رو پوشیدم که کی شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

قسمت پنجم جلوی در دانشگاه وایساده بودم تا کاملیا بیاد که سهند اومد سهند:سلام من:علیک سهند :اوه اوه چه عصبانی من:برو بابا سهند :بابت اتفاق دیروز متاسفم ولی دیگه نبینم دور و بر ناموس من بپلکی مفهوم بود ؟؟؟ من:متوجه منظورت نمیشم سهند داد زد:منظورم نیازه دور وبرش باشی میکشمت حالا فهمیدی؟؟؟ هاج و واج نگاش میکردم که گفت:فکر کنم اون خانم با تو کار داره بدون هیچ حرفی رفتم سمت کاملیا وقتی تو ماشین نشستم هنوز تو فکر بودم چرا جوابش رو هیچ وقت نمیدم چرا نزدم تو دهنش کلی چرا اومده بود تو سرم کاملیا:علیک سلام من:سلام کجا میریم -یه جایی که دوتایی باهم ناهار بخور شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

صفحه بندی